تبليغاتX
پاتریسا

پاتریسا


وقتي بزرگ ميشي , ديگه خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هائي كه آوازهاي نقره اي ميخونند دست تكون بدي ...
وقتي بزرگ ميشي , خجالت ميكشي دلت براي جوجه قمري هائي كه مادرشون برنگشته شور بزنه . فكر ميكني آبروت ميره اگه يه روز مردم _ همونائي كه خيلي بزرگ شدند _ دلشوره هاي قلبت رو ببينند و به تو بخندند...
وقتي بزرگ ميشي , ديگه خجالت ميكشي پروانه هاي مرده ات رو خاك كني و براشون مراسم روضه خوني بگيري و براي پرپر شدن گلت گريه كني ...
وقتي بزرگ ميشي , ديگه نمي ترسي كه نكنه فردا صبح خورشيد نياد , حتي دلت نميخواد پشت كوه ها سرك بكشي و خونه ي خورشيد رو از نزديك ببيني ...
ديگه دعا نميكني براي آسمون كه دلش گرفته , حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكاي آسمون رو پاك ميكردي ...
وقتي بزرگ ميشي , قدت كوتاه ميشه , آسمون بالا ميره و تو ديگه دستت به ابرها نميرسه و برات مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چي بازي ميكنند. اونا اونقدر دورند كه تو حتي لبخندشونم نميبيني و ماه _ همبازي قديم تو _ اون قدر كمرنگ ميشه كه اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردي پيداش نميكني ...
وقتي بزرگ ميشي , دور قلبت سيم خاردار ميكشي و در مراسم تدفين درخت ها شركت ميكني و فاتحه ي تموم آوازها و پرنده ها رو ميخوني و يه روز يادت مي افته كه تو سالهاست چشمهات رو گم كردي و دستات رو در كوچه هاي كودكي جا گذاشتي .
اون روز ديگه خيلي دير شده ...
فرداي اون روز تو رو به خاك ميدهند و ميگويند " خيلي بزرگ بود "
ولي تو هنوز جا داري تا خيلي بزرگ بشي , پس ...
بيا و خجالت نكش و نترس ...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:54 توسط محمد| |

گیسو به سوئی فکن تا مه شود آشکار

 

تا سوی  دیگر  رود  پرده  پندار  دل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 19:45 توسط محمد| |

برای لحظه های تنهایی

هنوز ستاره ها چشمک می زنند

ومن بی تاب خواب های بی تابی

به مژگان شب چنگ می اندازم

آه که چه بی نهایت رفتن آغاز می شود

وچه بی نهایت خاموش می شوم

نمیدانم چرا...

دوباره شب ودوباره آرزوهایم

دوباره غم ودوباره آه....

چقدرامشب سکوت شادی میکند

ومن چقدر با تنهایی می جنگم

نهایت رفتن تمام شدن است

ومن چقدر تمام می شوم در نبودنت

راستی حکایت نبودنت را چه کنم؟

اگر آمدم غرور را بیهوده نمی خرم

آرزوهای محال را نمی بوسم

خاطره های تنهایی را نمی گویم

راستی اگر آمدم تو می مانی؟

گفته اند باید رفت

چگونه رفتنم را که می آموزد تا من بروم

برای سنگ شدن کافیست شیشه باشی

و من چقدر میشکنم و هنوز سنگ نمیشوم

راستی دلم کو؟

تومیدانی...

اگر پیدایش کردی

بگوهنوز غمها منتظرند

بیا بی وفایی نکن....

آه... که چقدر دلم برات تنگ شده...

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 22:36 توسط محمد| |



برای لحظه های با تو بودنم

برای چشمان شهلایت

چقدر بی تاب می مانم

نگاهت..

ندای زنده بودنم

کلامت..

نوای زنده بودنم

آه....

چگونه بی تو

آه....

چگونه تنها.....

هنوز تصویر مهربانی ات

جاریست در وجودم

و چه زیباست

باتو بودنم...

ای یاسمن آرزوهایم

بر لبانت چه غوغائیست

اینگونه شیدایم..

اینگونه بی تاب..

دوباره به عشق بوئیدنت

دوباره به تمنای نگاهت

با دلی شیدا می آیم

تا ببوسم

دستان سرنوشتم...

 

 دلم برات تنگ شده



 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 18:57 توسط محمد| |



درنگاه رویائی ام به دیدار تومی آیم،توئی که همه وجودم را با مهربانیی و نجابتت فتح نمودی،آری تو را من دوست می دارم و به آن لحظهه ای مدهوش میشوم  که نگاه پراز مهرت به سوی من نظاره می کند و آنگونه احساس خوشبختی می کنم که گویی زمستان را با همه سرسختی هایش به تسخیر دستان لطیف وبهاری ات در آورده ای ومرا در آغوش سبزه های بی انتهای خوشبختی مهمان همه خوبی هایت می کنی و چگونه من شیدا نباشم از شوق آمدن به سوی نازنین یاری که ترنم های باران را با دنیایی از شادی به روح و جانم هدیه می کند و اینهمه لطافت و مهربانی را چگونه و به چه زبان پاسخ گویم، آری آری به عمری سر بر ندارم از دامان اینهمه عشق و احساس و زیبایی....

سوگند به لحظه لحظه عاشقی ها که تو را همچون نگینی بر تاج،وتاجی برسر پاس خواهم داشت و قدردان لطافت و مهربانی بی انتهایت خواهم بود...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:12 توسط محمد| |



برای رسیدنم به بهار چقدر باید بروم

برای دیدنت

برای هرآنچه من هستی اش می نامم

چگونه شکوه دیدارت

ودیدن چشمانت

آهوانی رمیده  رام می کند

آنگونه به تو خواهم رسید

مثال کودکی درآغوش پروانه ها

آرام اما بیقرار

درپرتوی عاشقانه هایت

رسوای لبان پراز مهرت میشوم

چقدر بی تاب نبودنت

خاموش می مانم

وتو با کلام مهربانی

شکوه گلهای رز را به قلبم هدیه می کنی

آه چگونه درکنارت نباشم

دنیای من...

دوباره با تو بهار میشوم

دوباره با دستانت جان میگیرم

دوباره بهار و دوباره زیستن

وباتو بودن تولدی دوباره

درآغوش مهربانیهایت

به آرامش خواهم رسید

هستی و بهار دلم

باتو...

دوباره آغاز می شوم

دوباره بهار می شوم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 19:29 توسط محمد| |

گاهی اوقات ما قضاوتهایی می کنیم که شاید واقعا هم مبنای درستی نداشته باشد اما به خاطر وجود کاستی و نواقصات اظهار نظرهایی میکنیم البته هدف من از نوشتن این مطلب این نیست که مسئولین یا مسئولیتها را در ایجاد کمبودها بی نقش و بی تقصیر معرفی  کنم بلکه می خواهم بگویم مسئولیت واقعا سخت و سنگین است و غیبت چندروزه بنده نیز نشئت گرفته از بار مسئولیتی هست که بر عهده این حقیر گذاشته اند ولی خارج از همه بحث و نظرها میخواهم بگویم مسئولیت خیلی سنگین است هم از نظر دنیوی و هم اخروی،یعنی اینکه برای یک موضوع می توان دو تصمیم گرفت یکی به مزاق دیگران خوش می آید ویکی نه،واین یعنی بار سنگین مسئولیت و خدا کند ما سربلند باشیم از امتحانات الهی.

پس مسئول نباید قائل به رضایت شخص باشد بلکه تصمیمی بگیرد که رضایت خدا و جمع به همراه داشته باشدوحال ممکن است در این راه با موانعی هم برخورد کند اما باید مدیر باشد و مدبر تا همواره بتواند حق را رعایت کند و ای کاش همه مسئولین واقعا مسئول باشند و هیچگاه برای حفظ جایگاه و مقام خود وظیفه اصلی را که همان احقاق حق است فراموش نکنند.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:13 توسط محمد| |

 

 

نم نم می بارد

باران رویائی ام

قدم زدن در رویای قطرات را دوست دارم

قدم میزدم

آرام اما بی آرامش

ودرسکوت باران

غوغای قطره خاموش می شود

و چه لطیف می شنوم

قدم زدن را دوست می دارد

از دور دلم می لرزد

مگر قدم نمیزند

نمی دانم ولی می آید

دوباره سکوت و دوباره تنهایی

آه...

قطره چه می گوید

چه در دل دارد..

از جدائی ها چه می گوید

باز سکوت و باز قدم زدن

باز باریدن در غم هجران

می دانم قطره دریا می خواهد

از دامان ابر

با سکوت اما حیران می بارد

دوباره قدم می زنم

دوباره می جویم

آری در فراق دریا

دوباره می روم

دوباره می جویم

وحالا راست بود لرزیدن دل

قدمهایش سکوت قطره را خواهد شکست

و دوباره رفتن و دوباره....

آری می آید

می آید آنکه قدمهایش

سکوت رفتن های خاموشم را می شکند

آنکه خیس تر شدن را

زیر باران به من می آموزد

دست در دست او

دوباره قدم میزنم

اما این بار

قدم می زنم

با دستان مهربان او

آرام اما با آرامش

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 18:2 توسط محمد| |

 

 

به یاد خاطراتم سکوتی زیر لب دارم......

اگر ما به خاطراتی که در گذشته داشتیم نگاهی بکنیم.حالا چه تلخ و یا شیرین،قطعاُ پی به خواسته های امروزمان خواهیم برد..نمی دونم چرا ولی فکر میکنم تمامی خواسته های امروز گرانیگاه ما ریشه در گذشته داره و چه زیباست آرزوهایی که همیشه آرزو میمونه و ما مثل کودکی فراموشکار به دنبال تحقق رویاهای شاید دیگر خاموشمان می گردیم.....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 10:16 توسط محمد| |



باران و مهتاب و شب های سرد

سکوت بی پایان آرزوهایم

زود دیر شدن های روزانه ام

همه فریادهای خاموشم را صدا می زند

چرا اینهمه سکوت آفتابی میشود

باز برف ها هم خیال آب شدن ندارند

آسمان هم خیال باریدن ندارد

رفتن ها همه بی رفیق و یار شدند

پس کوچه چرا دلنشین می شو د

هنوز باران . مهتاب

هنوز آفتاب

حکایت سکوت و رفتن ها

چگونه می توان خاموش بود

در بیکران دلتنگی ها...

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 23:45 توسط محمد|

 

 

برای خوب بودن چقدر باید هزینه کنیم....

من همیشه به این یک جمله خیلی فکر میکنم ولی هیچوقت به نتیجه ای مطلوب نمیرسم شاید به گونه ای دیگر باید جواب را پیدا کنم اما یک چیز را خوب میدانم که بودن هزینه ای ندارد و بلکه این خوب بودن است که هزینه ماندن را به انسان تحمیل میکند وگرنه بد بودن هزینه ای ندارد و این است که ما همیشه خوب نیستیم و بد میشویم شایدهزینه  پاکی و صداقت و خوبی بالا رفته باشد و ما هم که فقیر.......

پس چنگ می اندازیم به بد بودن و فرار می کنیم از خوب بودنهایمان و از خیرش میگذریم ...نمی دانم شاید من دیوانه شده باشم تو خود بگو چگونه است این روزگار غریب.....

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 14:11 توسط محمد| |

 

برای شیدا شدنم کلامی از تو کافی ست

آنگونه که باران برچمن

گردی می زداید

ورای دستان نوازشگر

شکوهی رویایست

چگونه تعبیر می شود

شراره نگاهت

با آنهمه شهلائی

دیگر باورم توئی

چگونه بگویم تورا ندیده به آفتاب می نگرم

که شاید پرتوئی از نور آن......

آری هنوز امید دستان مهربانت بیدارم می کند

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 13:51 توسط محمد|

 

گاهی وقتها واژه هایی هست که انسان وقتی به اون فکر میکنه میبینه ریشه ای اصیل داره که اینگونه پایدار مانده و شاید ما در خیلی از داستانها و یا روایات دیده باشیم که از جانفشانی و محبت خواهری به برادر خود قلم فرسایی کرده باشند ولی آیا تا حال به عمق موضوع تفکر کرده ایم؟ بله یکی از واژگانی که همواره تداعی بخش ایثار و از خود گذشتگی بوده خواهر است،انسان وقتی به رویدادهای گذشته نگاه می کند واقعاٌ تفاوت خواهر با دیگر اطرافیان را به خوبی درک میکنه که اگر اینگونه نبود چرا در صحرای کربلا حضرت زینب(س) پرچمدار رشادت و استقامت شد مگر نبودند زنانی دیگر که اینگونه باشند پس چگونه است که خواهر پرچمدار اصالت و حقانیت برادر می شودو ایثار می کند پس نتیجه میگیریم که خواهر خیلی ارزنده وگرامی هست و با هیچ شخص دیگری قابل مقایسه نیست واین را گفتم تا به این برسم که بگویم من خود در روزهای گذشته ایثار واز خودگذشتگی خواهر را با تمام وجود حس نمودم واینکه من از یکی از خواهران مهربانم چنان فداکاری و بزرگواری نسبت به خودم دیدم که هیچ وقت فراموشم نخواهد شد و دیدم که چگونه معنای حقیقی خواهر بودن واژه دلسوز بودن را برای من معنا کرد و بر من ثابت شد که قدر و منزلت خواهر خیلی بالاتر و ارزنده تر از رفتاری هست که ما بدان عمل مینمائیم پس با صلابت میگویم قدردان همیشگی خواهرم خواهم بود.....

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 10:39 توسط محمد| |

باران

 

بهانه بود

 

که تو

 

زیر چتر من

 

تا انتهای کوچه بیایی

 

             ودوستی

 

                     مثل گلی

            

                             شکوفه کند

                             

                                              برلبانمان.

 

                                              جوادمحقق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 18:9 توسط محمد| |

 

همیشه موضوعاتی هست که انسان در تبعین جایگاه آن و مقایسه در بعد زمانی آن شاید دچار مشکل و تناقض گویی ها گردد اما امروزه  در جامعه ما یک موضوعی وجود دارد که دیگر نیاز به تفکر زیاد در مورد مقایسه آن در دوران گذشته و حال ندارد چرا که سست شدن پایه های آن به روشنی گواه این را می دهد که قطعاً چراغ این روابط نسبت به گذشته خیلی کم فروغ تر و بعضاًخاموش هم گردیده پس باید به دنبال علل و عوامل جانبی آن باشیم  تا شاید بتوانیم اطلاعاتی در این مورد بدست بیاوریم، بله منظور من روابط زناشویی زن و مرد امروز و تفاوت آن با دیروزمان است،دیروزی که شاید به اصطلاح امروزیها خیلی هم چارچوب رمانتیک نداشت ولی پایدار بود واما رمز این پایداری چه بود؟ آیا غیرت و مردانگی مردان قدیم بود که به آنها اجازه خیانت را نمی داد یا پاکی و نجابت و معصومیت زنان قدیم بود که اجازه چشم پوشی از شوهران را به آنها نمی داد یا اینکه هر دوی اینها مکمل هم بودند تا پایه های یک زندگی را بر ستونهای استوار انسانیت بنا نهند، بله دوستان امروزه آمار طلاق و جدایی غیر قابل مقایسه با آن دوران است راستی چرا دختران و پسران امروزی در پایبندی به نظام خانواده اینهمه سست رای شده اند مگر نه اینکه با عشق و علاقه همدیگر را انتخاب می کنند، مگر نه اینکه با عشق و علاقه پای سفره های مزدوج شدن می نشینند پس چرا اینهمه پایه های زندگی آنها سست و ناپایدار است؟ وقتی بعضی از وقایع گذشته را می خوانم ویا خاطراتی را می شنوم چقدر از مهر و محبت و روابط عاطفی که بین زن و مردهای قدیم بوده  لذت میبرم و چقدر در انسان بودن آنها تفکر می شود کرد و حالا در این زمان که سستی و ناپایداری در بعضی از زندگی های زناشویی می بینم زجر می کشم و ناراحت می شوم، من یکی از دلایل این نامهربانیها را در معنویات حیاتی میبینم که همسران قدیم این معنویات روحی همدیگر را درک نموده و همدیگر را پذیرفته بودند  ولی در این دوران این امر مهم  دیگر در جامعه رنگ و بویی ندارد و شاید مادیات جای همه خصلتهای خوب را گرفته باش.....

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 18:3 توسط محمد| |

 

 

 

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

 

کارون زچشمه خشکید البرز لب فروبست

حتی دل دماوند آتشفشان ندارد

 

دیو سیاه دربند آسان رهیدو بگریخت

رستم دراین هیاهو گرز گران ندارد

 

روز وداع خورشید زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

 

برنام پارس دریا نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما تیرو کمان ندارد

 

دریای مازنی ها برکام دیگران شد

نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

 

دارا کجای کاری دزدان سرزمینت

بربیستون نویسند دارا جهان ندارد

 

آئیم به دادخواهی فریادمان بلنداست

اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد

 

سرخ و سپید وسبز است این بیرق کیانی

اما صدآه و افسوس شیر ژیان ندارد

 

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی

بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

 

سیمین بهبهانی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:20 توسط محمد| |

 

 

داشتم درجستجوی خبری صفحات الکترونیکی روزنامه ای را ورق میزدم که به خبرو مصاحبه ای ازیک نماینده مجلس شورای اسلامی برخوردنمودم وکنجکاوی بنده باعث شد آن مطلب را تا به اخر از نظر بگذرانم ودر ادامه ان به مطلبی از فرمایشات ایشان رسیدم که بسیارمرابه فکرفروبرده و هم اینکه خیلی نگران شدم ازاوضاع خانه ملت مان که چگونه می راند با چنین نمایندگان به اصطلاح مردمداری....

جمله ایشان این بود که:(( نادیده گرفتن خدمات دولت ناشکری ست )) باور کنیداین جمله ایست که این نماینده عزیز فرموده بودند،من خیلی فکر کردم که ایشان از روی کدام علم الیقین چنین سخنی گفته اند در صورتی که تشخیص چنین امری تنها در توان خداوند باریتعالی است اما به جایی نرسیدم اگر شما رسیدید به من هم اعلام فرمایید تا مطلع گردم....

حال باید از این نماینده محترم رسید که آقاجان آیا بربادفنا دادن میلیاردها میلیارد از سرمایه های این ملت بیچاره و مظلوم توسط همین دولت ها ناشکری نیست؟ آیانادیده گرفتن نظر این مردم و تحمیل تظر اقلیت براکثریت با زور ناشکری نیست؟ آیادروغ گفتن و آمار غلط دادن به این مردم ناشکری نیست؟ آیا چپاول و غارتگری از مال این مردم ناشکری نیست؟آیا بریدن سر این مردم با پنبه های آغشته به مکر و حیله ناشکری نیست؟آیا جواب خوبی های این مردم را با بدی دادن ناشکری نیست؟ آیا نامحرم دانستن این مردم ناشکری نیست؟ وبسیاربسیار اما و اگرهای فراوان دیگری که باید به ایشان فهماند که دیگر ملت را محکوم به ناشکر بودن نفرمایند....

زنده باشید،زیاده عرضی نیست......

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 19:11 توسط محمد| |

 

چندروز پیش داشتم یه فایل از مدارس و مکتب خونه های قدمی رو می دیدم وبه این فکر میکردم که واقعاٌ ما تا چه میزان درمباحث علمی و فرهنگی پیشرفت کرده ایم،آیا نماد ترقی را به ظاهر یدک میکشیم یا اینکه واقعاٌ درباطن هم به پیشرفت و تعالی علمی و فرهنگی دست یافته ایم؟ولی من با دیدن تصاویری از مکتب خانه های آن دوران و تیپ و منش رفتاری دانش آموزانی که در آن تصاویر دیده می شدند به این نتیجه رسیدم که آنها زمینه های یادگیری  بیشتری از نسل امروزداشته اند و به معنای کلمه اینکه پتانسیل پیشرفت را آنها داشته اند و ما به خوبی با نگاهی به دانش آموختگان آن دوران و خدمات آنها پی به این مطلب خواهیم برد واینکه واقعاٌ آنها از نظر ادب و فرهنگ در جایگاهی بالاتر از امروز قرار داشته اند و به درستی می شود گفت دانش آموزانی با ادب و فرهنگ و جویای علم بوده اند ولی امروز با این نضام آموزشی ناقص  نه تنها دانش آموختگانی باسواد به جامعه تحویل نمی دهیم بلکه از نظر آداب و فرهنگ نیز آنها را تهی می سازیم و این نویدی برای یشرفت و ترقی نیست و البته این نظر شخصی بنده هست و قطعاٌ هم خالی از اشکال نیست تا دیگران چه قضاوت نمایند....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 12:46 توسط محمد| |

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

 

آری شود ولیکن به خون جگر شود


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:51 توسط محمد|


آمده‌ام که سرنهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوئیم که نه، نی شکنم، شکر برم

 

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

 

آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

 

 

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل‌شکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

 

آن که ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند

پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

 

گفته‌ام آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم

 

آن که ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

وان که ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

 

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

 

اوست نشسته بر نظر، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

 

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور، نمی‌خوری پیش کس دگر برم

                                                مولوی

 

این غزل زیبا از مولوی شده دست آویزی واسه کسانی که هیچ  علم واطلاعی از مسئولیتی که بهشون  میدن ندارن و حالا جالب اینجاست که با یه ژستی هم این رومی خونن که انگار دیگه آخر کار درست های عالماٌ،به والله قسم حسادت نیست ولی چندروز پیش به جلسه معارفه ای دعوت شدم ورفتم که ازقضا یکی از همکاران سابق بنده به عنوان  مدیر و سرپرست یک پروژه بسیار  حساسی معرفی نمودند و بنده که ازمیزان علمی ایشان مطلع بودم بسیار تعجب کردم که چگونه ایشان راانتخاب نموده اندو چرا خود ایشان چنین مسئولیت سنگینی را پذیرفته اند جالب اینجاست که بعدازجلسه که با همدیگه حال واحوال کردیم به من گفت:فلانی من رو کمک شما دوستان دوستان  حساب ویژه ای بازکردم  وگر نه من ازاستارت اولیه پروژه هم مغزم هنگ میکنه چه برسه به مدیریت شاخه ای اون،حالا  خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل که درکشور ما چی میگذره، واقعاٌآدم به یاد داستانی می افته که زمانی که اسکندر مقدونی می حواست به کشورایران لشکر کشی کنه باجمعی ازمشاورین خودصحبت کردکه چگونه برمردم ایران که درآن زمان نسبت به دیگر ملت ها  هوشیارتر بودندحکومت کند هرکدام از مشاورین ایشان نظری دادتا رسیدبه ارسطو فیلسوف بزرگ وایشان گفت: نیازی به کشتار و ویرانی نیست شما فقط آنجا که تصاحب کردید کارهای بزرگ را  به افراد کوچک و کارهای کوچک را به افراد بزرگ  واگذار کن بعد از آن کشورخودبه خودویران خواهدشد و شما به هدفی که دارید خواهید رسید.     

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 19:20 توسط محمد| |

جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
بیا تا درشب چشمت ببازم صبح فردا را ببازم صبح فردا را ببازم صبح فردا را
بیا بگشا سر خم را
بیاور پیش مینا را
به روی زلف های من
بریز عِقد ثریا را بریز عقد ثریا را بریز عقد ثریا را
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد
ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
بیا با چشم دل بینیم شوق موج دریا را
کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدفها را
بیا ای هم نفس در هم بریزیم این نفسها را
بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشانها
صدای عشق تنها در دل هوشیار می پیچد
بیا میخانه آنجا هم صدای یار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد
ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 20:24 توسط محمد| |

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

بله این خود پسندی ماست که ما را به بیراهه میبرد و خود خبر از احوالمان نیست وامروزه در پیرامون

خودمان فراوان شاهد این منطق پوچ  باطل هستیم ای کاش می توانستیم بپذیریم هر آنچه هستیم....




نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 19:21 توسط محمد| |

 

نمی دونم چرا وقتی آدم دلش میگیره فکر میکنه دنیا به آخرش

رسیده،نمی دونم چرا دلمون میگیره،آخه واسه چی دلمون تنگ

میشه،چرا مهربونی ها  کم میشه،تا میای به یکی خوبی کنی

میگن این یه منظوری پشت این کارش داره!اگه بی تفاوت باشی

میگن خیلی بی معرفته وآلا آدم میمونه چی کار کنه،ولی من 

یه جایی خوندم که بزرگی گفته بود هر که محبوب است خوب

است ولی هر که خوب است لازم نیست محبوب هم باشد.

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 22:1 توسط محمد| |

برای تو می نویسم ...
 
برای جوانه هایت ...
 
برای قامت نازک خیالت ...
برای اندیشه هایت ...
و برای عشق که در سینه تو می تپد !
برای تو می نویسم ...
 
برای چشمهای روشنت ...
 
برای جهانی که از نگاه تو می شکفد ...
 و فردا که به نام تو از افق بر می آید !!!
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 18:36 توسط محمد| |

 

بادبادک قشنگ من

آرزوی روشن مرا به آسمان ببر

با خدای من بگو

کاش اهل این زمین مثل کودکان زلال و پاک می شدند

(یعنی خدا حافظ کودکی ها خدا حافظ) 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 0:38 توسط محمد| |

نمی خواستم جواب کامنت های که برام فرستادن و از گذاشتن تصویر شهیدبزرگوار ناراحت بودن بدم اما دیدم اگر نگویم بغض می شود و  بر روی دلم میماند،عزیزان شما چرا همه چیز را قاطی کرده اید ما وظبفه داریم قدر دان رشادت ها و جانفشانی های این عزیزان باشیم  حالا اگر در این زمان کسانی پیداشده اندکه از نام و اعتبار آنها برای خودکاسبی راه انداخته اندآنها که جانشان درکف اخلاص فدای میهن وملت کرده اند چه گناهی دارند بدانید که آنها شرف و انسانیت داشتند که مردان مرد ایستادند و از آب و خاک و ناموس وطن دفاع کردند پس به خودبیائید و چشمهایتان را بر روی واقعیات نبندید البته بسیاری نیز با کامنت های  زیبایشان حق مطلب را به جا آوردند که از همه آنها سپاسگزارم.   

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:31 توسط محمد|

شهیدهمت دلاوری که بادیدن تصویرش اشکهایم جاری میشوند

 

یادو خاطره شهدای گرانقدر گرامی میداریم

 

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 0:15 توسط محمد| |

 

پائیز هم آمد با نقشهایی رنگارنگ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 20:52 توسط محمد| |

دیشب خواب دیدم،خواب یه فیل با هزاران نفرکه سوارش شده

 بودند و به مقصدی نامعلوم می تاخت،فیل سرعتش زیاد بود،

 اولش فکر می کردم اسب یا آهو یا چیزی تو این مایه هاست که

 داره به این سرعت میره ولی وقتی عینکم رو نصب العین نمودم

 متوجه شدم که نه این جانور موجودی نمی تواندباشدغیرازفیل

 راستش روبخوای زیاد خوب نتونستم تشخیص بدم همه ی 

 هزاران نفر را....

 

ولی تو و جدو آبادت مدتهاست که سوار فیل هستید

 وقت کردید پیاده شید لطفاٌ

 ممنون میشه فیل

مرسی

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 19:49 توسط محمد| |

غروب شد

خورشید رفت

آفتابگردون دنبال خورشید می گشت

ستاره ای چشمک زد

آفتابگردون سرشو پائین انداخت !

گلها هرگز خیانت نمی کنند..


 
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 0:6 توسط محمد|

Design By : Night Melody